من ، شلمچه ، شهید گمنام
سال گذشته ، دو روز مانده به تولدم ، از یک سفر خسته کننده برگشته بودم ، که یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت ، کار واجبی داره و باید حتما من رو ببینه ، قرار بود یک جا یک مسئولیتی به من بده ، که من اصلا علاقه ای به کار در اون مجموعه را نداشتم ، نمی دونستم چطوری باید از زیرش در برم ، تا اینکه گفت تا هفته دیگه فکر کن من که از شلمچه برگشتم ، بیشتر با هم حرف می زنیم ، این را که گفت ، با خودم گفتم بهترین موقعیت برای این هست که از قبول اون کار سر باز بزنم ، گفتم یا من هم با خودت می بری ، یا اصلا حرفش هم نزن ، کلی با من صحبت کرد ، که نمی شه ، مگه الکیه و .... ، گفتم من هم نمی تونم قبول کنم ، شوخی شوخی زنگ زد ، و طرف اصلا نپرسید من کی هستم ، گفت بگو بیاد ، خودم شاخ در آورده بودم ، مغزم داشت سوت می کشید ، نمی دونستم خونه چی بگم ، یک روز نبود که من اومده بودم خونه ، بالاخره رفتیم ، حالا به ما چه گذشت بماند ، روز تولدم شلمچه بودم ، برای اولین بار بود که به مناطق جنگی می رفتم ، جالب تر اینکه فقط هم شلمچه را دیدم ، حالا اونجا هم چه بر ما گذشت هم بماند ، فقط در همین حد بگم ، که فوق العاده ترین سفر زندگی من تا این لحظه بوده ، روز تولدم در منطقه شلمچه شهید گمنامی پیدا کردند ، روز آخری که می خواستیم بر گردیم ، ما را بردند ، نهر خین ، رفتیم توی یک چادر دیدیم ، چند شهید با پلاک و گمنام اونجا پیدا کرده بودند .
برگشتیم ، ماه ها گذشت ، شب های قدر شد ، شب 21 ماه رمضان امسال رفته بودم مصلی شهر ، دیدم نه شهید گمنام را آوردند و قراره در شهر ما خاکسپاری کنند ....

رفتم جلو ، اولین چیزی که دیدم ، کاغذ روی یکی از تابوت ها بود ، همون شهیدی که توی شلمچه ، روز تولد من پیدا کرده بودن ، جالب تر اینکه ، نزدیک خونه ما قرار بود ، مزار شهدای گمنام را قرار بدهند . خیلی جا خوردم ، حس عجیبی داشتم ، .....

روز قدس تشییع جنازه بود ، به ما گفته بودند ساعت 4 بعد از ظهر مراسم هست ، من هم زیاد نماز جمعه نمی رم ، یکی از بچه ها گفت بیا بریم ، ما هم رفتیم ، بعد از نماز جمعه ، اعلام کردند ، مراسم همین الان برگزار می شه ، همه ما جا خورده بودیم ، با خودمون می گفتیم ، حالا خوب شد اومدیم نماز ، رفتیم پای کوه ، تا شهدا را آوردند ، ....

قرار بود شهداء را با ماشین ببرند بالای کوه ، ولی مردم ، سه تا از شهدا را از ماشین کشیدند بیرون تا روی دست ببرند ، من هم داشتم یکی از تابوت ها را می کشیدم ، دوباره چشمم به نوشته روی تابوت افتاد ، باز هم همون شهید بود ، شلمچه ، .....

حس عجیبی داشتم ، تا بالای کوه دو ، سه ساعت طول کشید ، من هم از این تابوت به اون تابوت می رفتم ، چون خسته می شدم ، بعضی وقت ها هم که استراحت می کردیم ، یکی می رفت جلو و .... ، شور و حال خیلی عجیبی بود ، همه مدل آدمی هم بودند ، حضور بعضی از جوان ها واقعا جذاب بود ....

بالای کوه همه منتظر ما بودند ، من همین طوری نشستم کنار یکی از اون شهدا ، نوبت خاکسپاری اون شد ، داشتن ، پرچم روی تابوت را بر می داشتند ، که دوباره دیدم ، روی اون نوشته شده ، شلمچه ، ....

وقتی داشتن پیکر پاک این شهید را در مزار می گذاشند به هر زحمتی بود خودم رو رسوندم جلو ، دوست داشتم بیشتر ببینمش ، خیلی چیز ها هست که هنوز نفهمیدم ، ولی حال و حوای خوشی بود .....

واقعا شلمچه قطعه ای از بهشت است ، دلم خیلی برای شلمچه تنگ شده ....
+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در دوشنبه 15 مهر1387 و ساعت
|