تبليغاتX
سایت شخصی ابوالفضل فتاحی

خدایا ....

 بنده ی من .....

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. خدایا! خسته ام! نمیتوانم نیمه شب،یازده رکعت بخوانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من، قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.

خدایا سه رکعت زیاد است.

بنده ی من، فقط یک رکعت نماز وتر را بخوان.

خدایا! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من، قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.

خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من، همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.

خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده ی من، در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم. بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.

ملائکه ی من ! ببینید من اينقدر ساده گرفته ام، اما او خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده. خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید. ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست. پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند. هنگام طلوع آفتاب است ای بنده بیدار شو، نماز صبحت قضا می شود. خورشید از مغرب سر بر می آورد.

و خداوند رویش را بر می گرداند./

                                                                                            منبع : باران

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در شنبه 2 آذر1387 و ساعت |
 

پائولو مالدینی بر بالین جانباز ایرانی

 

پائولو

 

دیروز خبری که به آدرس پست الکترونیکی یکی از همکاران رسید، پشتم را لرزاند! خبری که به نقل از خبرگزاری پارس حاکی از فروتنی، فداکاری و انسان بودن یک ستاره بزرگ و شناخته شده فوتبال داشت.

از قرار معلوم یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر  رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد.

هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید

 

پائولو

 

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

نمی دانم، شاید من از دریچه نگاه بدبین یک ورزشی نویس ماجرا را تعریف می کنم. شاید من نمی توانم این فوتبال را سفید که نه حتی خاکستری ببینم و شاید توی خواننده نمونه ای ایرانی شبیه مالدینی سراغ داشته باشی و به من معرفی کنی چرا که این دل لاکردار بدجوری در حسرت ستاره ای انسان و ایرانی از جنس پائولو مالدینی به سر می برد ...     

                    

منبع : روزنامه نود

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در چهارشنبه 1 آبان1387 و ساعت |

انار

  انار ها

مردی در باغ خود تعداد فراوانی درخت انار داشت . فصل پاییز که می رسید آن مرد از انارهای باغ در طبق های نقره می چید و بیرون خانه اش می گذاشت و بالای هر طبقی با خط معمولی بر کاغذ می نوشت : « اناری به رایگان بردارید ، خوش آمدید »

اما مردم از کنار طبق ها می گذشتند و هیچ کس چیزی از آن بر نمی داشت . مرد از این موضوع سخت در فکر فرو رفت . پاییز سال بعد بر طبق ها اناری نچید ، ولی بر کاغذی بزرگ با حروفی درشت نوشت : « ما بهترین انارهای دنیا را داریم ولی آن را گران تر از سایر انارها می فروشیم . »

و بعد از آن همسایگانش از زن و مرد ، برای خرید انار به خانه او هجوم می بردند .

 جبران خلیل جبران

من خیلی زیاد کار این مرد را در مدلهای مختلف انجام می دادم ، مشکل کارم را تازه فهمیدم ، دیگه راه درست را پیدا کردم ، برای من که خیلی جالب بود ....!

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در جمعه 26 مهر1387 و ساعت |

دو برادر با هم در يك مزرعه خانوادگي كار مي كردند. يكي از برادرها متاهل بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود. آن دو در پايان هر روز ما حصل كار و زحمتشان را به طور مساوي بين هم تقسيم مي كردند.

    روزي برادر مجرد پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ماحصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. من مجرد هستم و تنها و بالطبع نيازم هم خيلي كم است. به همين خاطر، او هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.

     

    از طرف ديگر، برادر متاهل هم پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ما حصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. از هر چه كه بگذريم، من متاهل هستم و صاحب زن و بچه هايي كه مي توانند در سال هاي آتي زندگي با ياري ام بشتابند. برادرم تك و تنهاست و كسي را ندارد تا در آن سال ها يار و ياورش باشد. به همين خاطر، او نيز هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.

     

    سال هاي متمادي هر دو برادر گيج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن دو هرگز كم نمي شد. يك شب تاريك، زماني كه هر دو برادر پنهاني در حال حمل گندم به انبار برادر ديگر بودند، بناگاه به هم برخوردند. آن دو پس از يك مكث طولاني متوجه حادثه اي كه در طي ساليان گذشته بوقوع مي پيوست، شدند. دو برادر، كيسه هاي گندم را بر زمين نهادند و همديگر را در آغوش كشيدند.

     

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در دوشنبه 22 مهر1387 و ساعت |

مي گويند که جواني کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت:" اي سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه اي برگيرم."

فيلسوف يوناني جوان را به دريا برد، او را به درون آب کشانيد و سرش را 30 ثانيه زير آب کرد. وقتي که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند.

جوان نفس زنان گفت:" دانش، اي مرد بزرگ". سقراط دوباره سرش را زير آب کرد و اين بار چند ثاينه بيشتـر. بعد از چند بار تکرار اين عمل، سقراط پرسيد: " چه مي خواهي" جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: "هـوا. هـوا مـي خواهم"

 

سقراط گفت: " بسيار خوب، هر وقت که نياز به دانش را به قدر نياز به هوا احساس کردي ، آن را به دست خواهي آورد."

 

هيچ چيز جاي عشق و علاقه را نمي گيرد. شور و شوق يا عشق و علاقه نيروي اراده را بر مي انگيزد. اگر چيزي را از ته دل بخواهيد نيروي اراده دستيابي به آن را پيدا خواهيد کرد. تنها راه ايجاد چنان خواست هايي تقويت عشق و علاقه است.

 

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در پنجشنبه 18 مهر1387 و ساعت |
 

من ، شلمچه ، شهید گمنام

 

سال گذشته ، دو روز مانده به تولدم ، از یک سفر خسته کننده برگشته بودم ، که یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت ، کار واجبی داره و باید حتما من رو ببینه ، قرار بود یک جا یک مسئولیتی به من بده ، که من اصلا علاقه ای به کار در اون مجموعه را نداشتم ، نمی دونستم چطوری باید از زیرش در برم ، تا اینکه گفت تا هفته دیگه فکر کن من که از شلمچه برگشتم ، بیشتر با هم حرف می زنیم ، این را که گفت ، با خودم گفتم بهترین موقعیت برای این هست که از قبول اون کار سر باز بزنم ، گفتم یا من هم با خودت می بری ، یا اصلا حرفش هم نزن ، کلی با من صحبت کرد ، که نمی شه ، مگه الکیه و .... ، گفتم من هم نمی تونم قبول کنم ، شوخی شوخی زنگ زد ، و طرف اصلا نپرسید من کی هستم ، گفت بگو بیاد ، خودم شاخ در آورده بودم ، مغزم داشت سوت می کشید ، نمی دونستم خونه چی بگم ، یک روز نبود که من اومده بودم خونه ، بالاخره رفتیم ، حالا به ما چه گذشت بماند ، روز تولدم شلمچه بودم ، برای اولین بار بود که به مناطق جنگی می رفتم ، جالب تر اینکه فقط هم شلمچه را دیدم ، حالا اونجا هم چه بر ما گذشت هم بماند ، فقط در همین حد بگم ، که فوق العاده ترین سفر زندگی من تا این لحظه بوده ، روز تولدم در منطقه شلمچه شهید گمنامی پیدا کردند ، روز آخری که می خواستیم بر گردیم ، ما را بردند ، نهر خین ، رفتیم توی یک چادر دیدیم ، چند شهید با پلاک و گمنام اونجا  پیدا کرده بودند .

برگشتیم ، ماه ها گذشت ، شب های قدر شد ، شب 21 ماه رمضان امسال رفته بودم مصلی شهر ، دیدم نه شهید گمنام را آوردند و قراره در شهر ما خاکسپاری کنند ....

 

مصلی اراک

 

 رفتم جلو ، اولین چیزی که دیدم ، کاغذ روی یکی از تابوت ها بود ، همون شهیدی که توی شلمچه ، روز تولد من پیدا کرده بودن ، جالب تر اینکه ، نزدیک خونه ما قرار بود ، مزار شهدای گمنام را قرار بدهند . خیلی جا خوردم ، حس عجیبی داشتم ، .....

 

شلمچه

 

 روز قدس تشییع جنازه بود ، به ما گفته بودند ساعت 4 بعد از ظهر مراسم هست ، من هم زیاد نماز جمعه نمی رم ، یکی از بچه ها گفت بیا بریم ، ما هم رفتیم ، بعد از نماز جمعه ، اعلام کردند ، مراسم همین الان برگزار می شه ، همه ما جا خورده بودیم ، با خودمون می گفتیم ، حالا خوب شد اومدیم نماز ، رفتیم پای کوه ، تا شهدا را آوردند ، ....

 

تشییع پیکر پاک شهداء

 

 قرار بود شهداء را با ماشین ببرند بالای کوه ، ولی مردم ، سه تا از شهدا را از ماشین کشیدند بیرون تا روی دست ببرند ، من هم داشتم یکی از تابوت ها را می کشیدم ، دوباره چشمم به نوشته روی تابوت افتاد ، باز هم همون شهید بود ، شلمچه ، .....

 

کوه نور الشهدا

 

حس عجیبی داشتم ، تا بالای کوه دو ، سه ساعت طول کشید ، من هم از این تابوت به اون تابوت می رفتم ، چون خسته می شدم ، بعضی وقت ها هم که استراحت می کردیم ، یکی می رفت جلو و .... ، شور و حال خیلی عجیبی بود ، همه مدل آدمی هم بودند ، حضور بعضی از جوان ها واقعا جذاب بود .... 

 

آسمان

 

بالای کوه همه منتظر ما بودند ، من همین طوری نشستم کنار یکی از اون شهدا ، نوبت خاکسپاری اون شد ، داشتن ، پرچم روی تابوت را بر می داشتند ، که دوباره دیدم ، روی اون نوشته شده ، شلمچه ، ....

 

شهید گمنام

 

وقتی داشتن پیکر پاک این شهید را در مزار می گذاشند به هر زحمتی بود خودم رو رسوندم جلو ، دوست داشتم بیشتر ببینمش ، خیلی چیز ها هست که هنوز نفهمیدم ، ولی حال و حوای خوشی بود .....

 

شهید شلمچه - 19 ساله

 

واقعا شلمچه قطعه ای از بهشت است ، دلم خیلی برای شلمچه تنگ شده ....

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در دوشنبه 15 مهر1387 و ساعت |
 شب قدر
 

قلب رمضان (شب قدر)

شب قدر، بزرگ‏ترين، شريف‏ترين، پرارج‏ترين و پر رمز و رازترينِ شب‏ها در چرخه زمان است. به راستي كه سخن گفتن درباره اين شب مبارك، بسيار مشكل است.

 

اشاره

 

شب قدر، بزرگ‏ترين، شريف‏ترين، پرارج‏ترين و پر رمز و رازترينِ شب‏ها در چرخه زمان است. به راستي كه سخن گفتن درباره اين شب مبارك، بسيار مشكل است. كدام خامه است كه در وصف اين شب نشكند و كدام لسان است كه در توصيف اين شب قاصر نگردد و كدام عقل و تدبير است كه در فهم آن مبهوت و متحير نماند؛ شبي كه به فرموده حضرت امام صادق عليه‏السلام ، قلب ماه رمضان، به شمار مي‏آيد. اين چه شب عزيزي است كه دل عاشقان و سالكان كوي دوست را ربوده و آنان را، به راستي چنان مست و از خود بي خود كرده كه ياراي سخن گفتن در موردش را ندارند، دهانشان را دوخته و سكوت را پيشه آنان ساخته است.

 

گسترده‏ترين سفره رحمت

 

شب قدر، گسترده‏ترين سفره رحمت و پرنعمت‏ترين مائده لطف خداست. شب قدر، شب گشودن سفره دل و ريختن اشك نياز و فصل گريستن چون ابربهار در آستان آفريدگار غفّار است. در شب قدر، روبه روي آينه محاسبه مي‏نشينيم و چهره جان را بي غبار مي‏بينيم و با باران اشك، دل را در سحر رحمت و مغفرت شست و شوي مي‏دهيم. شب قدر، فرصتي است تا چهره دل را با آب توبه بشوييم و پاك‏تر گرديم و به فطرت بي‏عيب خويش برگرديم. رمضان، موعد عروج است و شب قدر، ميعاد بيداران و معراج شب زنده‏داران. شب قدر، شب احياي خويش با دم مسيحايي دعاست. شب قدر، براي آن است كه قدر خويش را بشناسي، تقدير خويش را رقم زني، قدرت اراده و انتخاب را بيازمايي و خويشتنِ جديد را با قلم توبه و جوهر اشك، ترسيم كني. حيف اگر در شب قدر، قدرِ خود نشناسيم!

 

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت |

شریعتی

 

شهادت امام علی(ع) ، بر رهروانش تسلیت باد!

 

                  ..... ما یک ملت « دوستدار علی » هستیم نه « شیعه علی »!

چرا که شیعه علی یعنی؛

     -- علی وار بودن ،

          -- علی وار اندیشیدن،

               -- علی وار احساس کردن در برابر جامعه،

                       -- علی وار مسولیت انجام دادن و در برابر خدا و خلق،

      و علی وار زیستن .علی وار پرستیدن و علی وار خدمت کردن است.

                                                                                   دكتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت |

    تازه فهمیدم که هیچ نمی دانم ....

    بالاخره با سعی و تلاش و مطالعه پنج ساله در حوزه های موفقیت ، زندگی ، برنامه ریزی ، مدیریت ، روانشناسی و .... موفق شدم یک سر و سامانی به اطلاعات جمع آوری شده ام طی این سالها بدهم و اولین دوره طرح زندگی را در اراک برگزار کنم ، دوره اول فقط به مقدمات طرح زندگی پرداختم و فرصتی برای شرح و تفسیر آنها نشد ولی در کل ، کلاس خوبی بود ،  39% بچه ها زیر دیپلم و 61% دانشجو و یا لیسانس بودند .

    نتیجه دوره طبق نظر سنجی انجام شده به شرح زیر شد : 

    عنوان ارزشیابی

    100

    اطلاع رسانی مراحل مختلف

    72

    زمان برگزاری دوره

    56

    نوآوری و خلاقیت در برگزاری

    76

    استفاده از وسائل کمک آموزشی

    76

    موضوع دوره

    78

    محتویات دوره

    77

    تسلط مدرس دوره

    82

    نتیجه گیری از کل دوره

    76

     

    در روز دوم ، از یکی از دوستان صمیمی که نه ، کسی که به قول بچه ها گفتنی دارم باهاش زندگی می کنم دعوت کردم تا بیاد و مشکلات کار من را بهم بگه ، از اونجایی که ایشون تجربه تدریس را هم داشت ، به نظرم  می توانست خیلی خوب مشکلاتم را بیان کنه و این کار را هم انجام داد ، چند نمونه از مشکلاتم را در زیر می نویسم ، شاید مشکل شما هم باشه :

  1. قبل از شروع دوره بهتر بود ، خلاصه مطالب را به صورت جزوه در اختیار شرکت کننده ها قرار می دادم .
  2. قبل از شروع ، معنی تمام لغات تخصصی را روی یک کاغذ در اختیار شرکت کنندگان قرار می دادم .
  3. روی فایل پاورپوینت دوره خوب بود از موسیقی ، یا صدا استفاده می کردم .
  4. مثال ها ، خیلی پراکنده بود ، بهتر بود یک مثال از ابتدا می زدم و تا انتها از همون استفاده می کردم .
  5. بهتر بود مثال ها ، حالت کلی داشت و به درد همه می خورد .
  6. روی برخی موضوعات به تسلط کافی نرسیده بودم .
  7. نکات کلیدی آموزشی را درست پیدا نکرده بودم .
  8. فکر می کردم همه اون پیش فرضی که در ذهن من است را می دانند .
  9. قبل از آغاز هر بحث باید یه مقدمه پیرامون موضوع می گفتم تا درک کردن بحث راحت تر باشه .
  10. از داستان ، شعر ، طنز  و .... باید برای جذابتر شدن بحث استفاده می کردم .
  11. و ....

    و بالاخره فهمیدم که هنوز خیلی چیزها هست که من در این حوزه نمی دونم و باید به یادگیری خودم ادامه بدم ، ولی تجربه خیلی خوبی بود ، فعلا قصد دارم مطالب موجود را دسته بندی کنم و سپس به دنبال مطالب و منابع جدید باشم .

     ما را هم در این ماه عزیز دعا کنید .

    یا علی .... موفق باشید

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت |
 جنگ در منطقه نفس

روزي از روزهاي اين روزگار ، کودکي مثل همه کودک هاي ديگري که قبل از او آمده بودند وارد اين دنيا شد ، پدر و مادر او نام او را علي گذاشتند ، چون اميرالمؤمنين را خيلي دوست داشتند . 
زمانيکه علي چشم هاي خود را به روي اين دنيا گشود ، ترس عجيبي سراسر وجود او را فرا گرفت ، چون شاهد حمله سپاهي عظيم با لباس هايي قرمز و پرچمي سياه به منطقه نفس خود شده بود ، چشم هايش را به سرعت بست ، صدايي شنيد که به او مي گفت : « نترس ، چشم هايت را باز کن »  ، صداي زيبا و آرامش بخشي براي او بود ، آهسته چشم هايش را باز کرد ، شخصي نوراني ، با لباسي سفيد ، محو در تماشاي او بود ، حرف هايي به او زد که باعث آرامش او شد ، او گفت : « برو و از کودکي خويش لذت ببر ، من از تو محافظت خواهم کرد » ، علي در نهايت خوشحالي سال ها مشغول بازي  و بازيگوشي بود ، که دوباره صدايي شنيد ، باز همان شخص نوراني و سفيد پوش بود ، به آرامي نزد او رفت ، به او گفت : « زمان مأموريت من به اتمام رسيده ، حال زمان آن رسيده که خود فرماندهي سپاه خود را بر عهده بگيري ، فقط چند چيز را به تو بگويم و بروم ، راه سخت و دشوار و تاريکي  پيش روي توست ، مراقب باش ، در اين راه ، خدا کساني را قرار داده که بمانند نوري در اين تاريکي هستند ، و راه پيش روي تو را چون روز برايت روشن مي کنند ، و دست تو را هنگام سختي ها خواهند گرفت ، نزد آنان برو و همواره با آنان باش ، تا به سر منزل مقصود برسي ، باز مي گويم ، مراقب باش ! خدا به همراهت » اين را گفت و رفت .
سال ها پشت سر هم آمدند و رفتند و علي هنوز مست در بازيگوشي هاي کودکانه خود بود ، بي آنکه نگاهي به دورن و انتخاب هاي خود و نتايج حاصل از آنها کند ، کودکي و نوجواني خود را پشت سر گذاشت ، وارد دوران جواني شده بود ، احساس خوبي نداشت ، ضعيف شده بود ، توانايي اش اندک شده بود و اراده خود را گم کرده بود ، فرصتي برايش پيش آمد تا به درون خود رود ، درونی که مدت ها گمش کرده بود ، جایی که بازیگوشی هایش او را از آن دور کرده بود ، وقتي وارد منطقه نفس خود شد ، زانوي هايش بي حس شده بود ، ناگهان به زمين خورد ، صحنه اي عجيب و ترس ناک جلوي چشم هايش نقش بسته بود ، براستي با خود چه کرده بود ....

شیاطین
آتش از درونش زبانه مي کشيد ، سياهي همه جا خود نمايي مي کرد ، سپاهش ضعيف و ناتوان شده بود ، به هرجا مي نگريست ، سياهي مي ديد ، به منطقه فردي خود ، به منطقه اجتماعي خود ، به منطقه دوستان خود ، واي ، با خود چه کرده بود ، راهي به ذهنش نمي رسيد ، نا اميد شده بود ، که ناگهان به ياد سخنان آن فرمانده دلاور سپاهش افتاد که به او گفته بود : « .... در اين راه ، خدا کساني را قرار داده که بمانند نوري در اين تاريکي هستند ، و راه پيش روي تو را چون روز برايت روشن مي کنند ، و دست تو را هنگام سختي ها خواهند گرفت ، نزد آنان برو و همواره با آنان باش ، تا به سر منزل مقصود برسي .... »
اميد ، دوباره در وجودش زنده شد ، پاهايش دوباره قدرت گرفت ، از جاي خود بلند شد و به دنبال آن کسان رفت ، پيامبر (ص) را يافت ، پيامبر (ص) به او گفت : « با هوس هايتان بجنگيد تا بر خود حاکم شويد » ، به منطقه نفس خويش رفت ، سپاهش را فراخواند ، آرايش نظامي گرفت ، و آنان را براي جنگ با دشمن آماده کرد ....

پیامبر

 ناگهان به ياد اميرالمؤمنين علي (ع) افتادم ، با خود مي گفت : براستي حق اسم خويش را در اين سال ها ادا نکرده ام ، نوري ديگر در کنار خود احساس کرد که مي گفت : « روزه جان ، خودداري حواس پنجگانه است از همه گناهان ( که با دست و زبان و چشم و گوش و بيني انجام گيرد ) و پاکي دل از کليه اسباب زشتي است . » ، با روحي سرشار از اميد ، فرماندهان را براي تشريح عمليات فراخواند ، ماه رمضان شروع شده بود ، تا به امروزش را خوب درک نکرده بود ، اما فرصتي مناسب را يافته بود ، به مبارکي اين ماه ، نام عمليات را رمضان گذاشت ، و رمز عمليات را به نام زيباي امير المؤنين مزين کرد ....

امیرالمومنین

 شيپور جنگ را نواخت ، و سپاهيان با رمز يا علي ادرکني عمليات را آغاز کردند ، سرانجام کار برايش مهم نبود ، زيرا خود را مکلف به عمل به وظيفه مي ديد و مي خواست حق نامش را ادا کند و خدايي که خيلي دوستش داشت و از او ناراحت بود را خوشحال کند ، البته اين را هم مي دانست ، خدايش او را خيلي دوست دارد و هميشه در کنار اوست و ياريش خواهد کرد .....

خانه خدا

نویسنده : ابوالفضل فتاحی

+ نوشته شده توسط ابوالفضل فتاحی در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت |